تبليغاتX
html>http://www.lovelymusic.blogfa.com ------->

zendegeman

من صبورم

من صبورم اما

به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم

 یا اگر شادی زیبایی تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم

 من صبورم اما

چه قدر با همه عاشقیم محزونم !

وبه یاد همه خاطرهای گل سرخ مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم.!

 من صبورم اما

بی دلیل ازقفس کهنه شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند ..می ترسم!

من صبورم اما

آه.....

این بغض گران صبر نمی داند چیست...


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در پنجشنبه 1386/02/13 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت


دلم گرفته باز

وقتي كه بوي بارون ميپيچه تو خيابون
دلم ميخواد بمونم مي دونم نميتونم
وقتي صداي چيك چيك ميپيچه تو آلاچيق
وقتي مي شينه رو خاك يه قطره از آسمون
عطرش ميپيچه آروم به زير چطر ناودون
وقتي يه قطره بارون يواش يواش و لرزون
مي شينه روي پلكام به زير طاق ايوون
دلم ميگه ميتونم اگه بخوام بمونم
چتري باشم براي گريه اين آسمون
امشب تو اين خيابون نگاه كن به آسمون
توو قطره بارون ببين چشاي گريون
يه دل پر از هياهو صداي كمي لرزون
ازت ميخواد بموني ميدونم كه ميتوني


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در دوشنبه 1386/02/10 ساعت 15:28 موضوع | لینک ثابت


یه داستان قشنگ (کپی از ..... )

.

داستان تكراري مردي كه متفاوت بود ، مردي كه پرنده ها روي شانه اش مي نشستند ، مردي كه شايد خودش هم يك فرشته بود ! ، جديد نيست اصلاً جديد نيست ، مردي كه اتومبيل ندارد ولي اگر روزي سوار اسب شاخ دار ببينمش اصلاً و ابداً تعجب نخواهم كرد ؛ مردي كه ساده بود ساده هست و سادگي را دوست دارد .

اگر يك روز بيايي و بگويي كه ديشب درست وسط خيابان دو تا فرشته ديده اي به خدا هيچكس حرفت را باور نمي كند به جز مردي كه فرشته ها را مي فهمد !

يك بار فكر كردم نكند شازده كوچولوي داستان آنتوان دوسنت اگزوپري باشد ؟ بعد گفتم " نه "!، موهاي شازه كوچولو طلايي بودند ، مرد قصه من كه موهايش طلايي نيستند ! حالا اين كه مرد قصه من مو هايش چه رنگي اند بماند !

قصه غصه انگيز مرد داستان من از روزي شروع شد كه ، شروع كرد با فرشته ها صحبت كند ، آخر مي داني ، نيست كه خيلي خيلي خيلي خيلي مهربان است ، دوست دارد با همه حرف بزند ، حالا هر چه مي خواهند باشند ، آدم ، پرنده ، فرشته ، گل ، قاصدك ، آسمان و....!  

يك روز كه يك فرشته به طور اتفاقي آمده بود لب ايوان خانه مرد قصه من ! مرد شروع كرد به حرف زدن با او ، از روزگار گفت كه چقدر بي رحم است و چقدر عجيب ، و از اينكه چقدر توي دنيا چيزهايي هست كه باورش مشكل است ، مرد قصه من همه چيز را گفت و فرشته هم گوش داد وگوش داد ...

هر روز فرشته مي آمد و هر روز مرد ، قصه اي از قصه هاي زندگي مي گفت و از روابط انساني و گاهي از عشق . گفتم " عشق " ! مرد قصه من ، يك روز كه داشت داستان ليلي مجنون را براي فرشته تعريف مي كرد ، يكهو، احساس كرد كه چقدر عاشق فرشته شده است !

فرداي آن روز وقتي فرشته پر زد وآمد لب ايوان و بعد بالهايش را جمع كرد و زير آبشار طلايي موهايش قايمشان كرد ، هر چقدر منتظر ماند ، مرد نيامد و روز بعد و روز بعد ....

طفلك مرد قصه من كه از عشق فرشته سخت بيمار شده بود حتي قادر نبود لب ايوان برود ، مرد مي دانست ، فرشته خيلي خوب و مهربان و زيباست ، هميشه به حرفهايش گوش مي كند ، هر وقت دلش مي گيرد پيدايش مي شود ؛ اما اين را هم مي دانست كه عشق ، فقط وفقط مال آدم هاست ! مي دانست كه رفتنش لب ايوان بي فايده است !

يك روز، ديگر تصميمش را گرفت ؛ پيش خودش گفت : " به جهنم كه عشقم يك طرفه است " به ايوان رفت ولي انتظار بي حاصلش خسته كننده شده بود ، قاصدكي از راه رسيد و به مرد گفت :" فرشته من را فرستاده كه بگويم مدتها منتظرت شد ، صبحها
و شبها ، غروبها و طلوعها ، ولي تو نبودي ، نيامدي ؛ فرشته عادت جديدي پيدا كرده است ." قاصدك از آه مرد تكاني خورد ؛ موهاي سپيدش به يك سو حركت كردند دوباره گفت : " به خيابان نگاه كن !"

مرد غصه دار قصه من از ايوان آويزان شد ؛ يك دختر مو طلايي داشت به يك پيرزن كمك مي كرد؛ قاصدك رو به مرد گفت : " عادت جديد فرشته ديگر عاشق كردن نيست ؛ كمك كردن است .


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در دوشنبه 1386/02/10 ساعت 15:18 موضوع | لینک ثابت


عشق در دریا غرق شدن است
و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

تقدیم به کسی که بودنش دلیله بودنم شد و اگه یه روز نباشه دیگه زندگی هم
نیست
چون با بودنش زندگی معنا و هدف پیدا کرد


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در یکشنبه 1386/02/09 ساعت 16:19 موضوع | لینک ثابت


بازی زندگی

زندگی پر از بازیه بازی که حرکت در اون  مثل پیدا کردن سوزن توی انبار کاهه .............

زیبایی -  خلوص -  صداقت - دروغ -  ریا - حیله وعشق   هم بازیهای  ما هستند فقط باید مواضب باشید در یار کشی انتخاب درستی انجام بدیم  چون توی این بازی هر کدومشون یه نقشی ایفا میکنن که سرنوشت این بازی رو میتونه عوض کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 من نمیدونم کجای این بازی ام و ایا یارای خوبی انتخاب کردم یا نه ولی  وسط این بازی یه یار خوب به تیمم اضافه شده که مطمئنم با نفس تازه ایی که داره میتونه بازی رو به نفع ما کنه>>>>>>>>>>>>.  اونم عشقه


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در یکشنبه 1386/02/09 ساعت 16:3 موضوع | لینک ثابت


دختر تنها

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته

کپی از یه دختر تنها


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در یکشنبه 1386/02/09 ساعت 15:59 موضوع | لینک ثابت