تبليغاتX
html>http://www.lovelymusic.blogfa.com ------->

zendegeman

عالیجناب عشق

مرداب اتاقم كدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم .
زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت .
اين تاريكي، طرح وجودم را روشن مي كرد .
***
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزيد .
زيبايي رها شده اي بود .
و من ديده براهش بودم:
رؤياي بي شكل زندگي ام بود .
عطري در چشمم زمزمه كرد .
رگ هايم از تپش افتاد .
همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد
در شعله فانوسش سوخت:
زمان در من نمي گذشت .
شور برهنه اي بودم .
***
او فانوسش را به فضا آويخت .
مرا در روشن ها مي جست .
تاروپود اتاقم را پيمود
و به من راه نيافت
نسيمي شعله فانوس را نوشيد
وزشي مي گذشت
و من در طرحي جا مي گرفتم .
در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم
پيدا، براي كه ؟
اوديگر نبود .
آيا با روح تاريك اتاق آميخت ؟
عطري در گرمي رگهايم جابجا مي شد
حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد
و من چه بيهوده مكان را مي كاوم
آني گم شده بود .


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در دوشنبه 1386/02/24 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت


بی ربط

ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟

 

چنين گفت زرتشت اگر کليد قلبي را نداري قفلش نکن ...اگر کسي را دوست داري خردش نکن... اگر دستي را گرفتي رهايش نکن... مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در دوشنبه 1386/02/24 ساعت 17:29 موضوع | لینک ثابت


زندگی

هر روز  از خدا میخواستم مرا با این جهان آشنا کند ولی هر بار که قدم برای شناختش بر میداشتم سنگی بزرگ جلوی پایم سد  میشد و ادامه راه برایم دشوار.

نمیدانستم که این سختی بازی طبیعت است که مرا فرا میخواند این روزگار است که خودش دوست دارد معرف خود به من باشد .

نمیدانستم هر چه قدر سعی کنم نمیتوانم سر از کار این خلقت در آورم  و زحماتم همه بیهوده است

همه چیز در این دنیا اصولی دارد که ما انسانها از درک آن قاصریم .

این دنیا برای ما چاره ای جز حسرت ندارد و درک حسرت فقد از آن ماست وبس .

همیشه سرم پر از سوال هایی بی جواب است که هیچ کس جوابی قانع کننده برای آن ندارد......

یک روز عالمی به من گفت هر آدمی اینهای برای خود میسازد و قسمت این آینده را رقم میزند ؟؟؟؟؟/

روزها در مورد قسمت فکر کردم ولی نتیجه ایی  که مرا قانع کند پیدا نکردم      


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در شنبه 1386/02/22 ساعت 19:33 موضوع | لینک ثابت


شعر

گفتي ستاره ماندنيست، ديدي ستاره هم شكست!؟

عهدي ميان ما نبود ،عهدِ نبسته هم گسست!!

اين خوابِ سبز از ابتدا ، يك اشتباه ساده بود

يك اشتباه ساده كه ، آخر مرا در هم شكست

از دست زخم روزگار، به غم نشسته بود دل

به غم نشسته بود ، باز ، ديدي كه در خون هم نشست

گفتم چه غم از حادثه ، وقتي تويي سد ، سيل را

ديدي خيالي خام بود ، ديدي كه اين سد هم شكست

گفتي كه: « چشم از من بدار، لايق نئي اينجا ، برو

اين دل نه جاي هر كسي ، نه جاي تو ،تو، توي پست »

گفتي :« تو را تقصير نيست ، نتوانمت در دل نشاند»

اين آخرين حرف تو بود ، حرفي كه بنيانم گسست

آري! بلور عاطفه ، با سنگِ بي مهري شكست

اين دل شكسته بود ، باز ، يكبار ديگر هم شكست

يادي كن از تنهائي ام ، زين صيد مانده در قفس

آه اي خداي هرچه بود ، آه اي خداي هرچه هست


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در شنبه 1386/02/22 ساعت 19:31 موضوع | لینک ثابت