تبليغاتX
html>http://www.lovelymusic.blogfa.com ------->

zendegeman

 

قسمت پنجم خاطرت


   خداحافظ مادر...

 

بله اونروز دلم خيلي شور مي زد ، نمي دونم چي جوري گذشت تابه فردا رسيدم ، سر كلاس اصلاً هواسم به درس نبود ، فكرم خيلي مغشوش بود ،‌ لحظه شماري مي كردم تا زنگ مدرسه به صدا در بيايد .

 هر چند كه عقربه هاي ساعت با من سر لج اوفتاده بود و زمان دير مي گذشت اما بالاخره زنگ به صدا در آمد و همه رهسپار خانه شدند من هم سريع خودم را به اولين باجه ي تلفن رساندم ، با منزل همسايمان تماس گرفتم تا از حال مادر خوبم خانم موسوي مطلع شوم ،

-     الو سلام نرگس خانم من مليكا هستم چند روزه هر چي به مامانم زنگ مي زنم كسي گوشي را بر نمي داره نگران شدم...

-     سلام مليكا حالت چطوره دخترم ؟ مگه خبر نداري مامانت خانم موسوي  يه ذره آب جوش ريخته روي پاش و 4 روزه بيمارستانه ....

هيچ وقت اون لحظات تلخ يادم نمي ره ، با شنيدن اين كلمات داشتم از هم مي پاشيدم ، داشتم منفجر مي شدم ، داَشتم ديوانه مي شدم به خدا داشتم دق مي كردم ، داشتم ميمردم ، داشتم  داشتم داشتم ... آخه مگه مي شه كسي يه ذره آب جوش بريزه روي پاش و 4 روز بستري بشه حتما اتفاق بد تري افتاده ، حتما چيزي شده كسي نمي خواد بمن چيزي بگه ،بدون خداحافظي گوشي را رها كرده ، با تمام سرعت و به سمت خانه مي دويدم و با صداي بلند گريه مي كردم به خانه كه رسيدم نمي دونم با مشت در مي زدم يا با لگد فقط مي دانم مريم خانم بنده خدا نگران در را باز كه چه شده من هم با گريه به دست و پاهايش افتادم كه مامانم آب جوش ريخته رو پاش بيمارستانه منو ببريد پيش مامانم اول منو يه ذره دعوا كرد كه با اجازه كي رفتي توي باجه تلفن ؟ مگه دختر باجه تلفن مي ره و ...

اين لحظات را هرگز نمي توانم فراموش كنم ، افتادم روي پاهاش كه ترا به خدا منو ببريد ، التماس مي كردم ، اشك مي ريختم تا خلاصه راضي شد و گفت من كه نمي تونم ببرمت بايد صبر كني تا بابات بياد ، خلاصه انتظارم بسر رسيد و نزديكاي غروب بابام از راه رسيد و مرا به منزل يكي از اقوام آورد تا آدرس بيمارستان را گرفته و از جزئيات مطلع شويم ايشان گفتند به علت خرابي شومينه منزل خانم موسوي مادر عزيزم آتش گرفته و مادرم حدود 30 درصد سوخته و الان چهار روز است كه در بيمارستان سوانح سوختگي شهيد مطهري تهران بستري است ،سپس اضافه كرد كه در اين چند روز فقط اسم ترا صدا مي كند و ما آدرسي از تو نداشتيم تا خبرت كنيم. من هر چه اصرار كردم كه بريم پيش مامانم همه گفتند الان شب است و ملاقاتي قبول نمي كنند من گفتم مي ريم التماس مي كنيم اما گفتند كه نه تا فردا صبر كن راه نمي دهند من شب را منزل آنها ماندم ، تا صبح چندين مرتبه از خواب پريده و گريه مي كردم .

 

 

خلاصه صبح ساعت شش با بيمارستان تماس گرفتم تا حالشان را بپرسم پرسيدن شما گفتم من دخترشان هستم ، گفتند ايشان اصلاً حالشان مساعد نيست سريع خودتان را به بيمارستان برسانيد.

ما هم همين كا را انجام داديم من تمام مسير بي تابي مي كردم ، وقتي رسيديم بيمارستان اول مرا راه نمي دادند و مي گفتند كه بچه هستم ، سپس گفتند مادرم رفته يك بيمارستان ديگه تا از قلبش عكس بياندازند اما از آنجا كه من دختر با هوشي بودم با اين حرفها گول نخوردم و مي گفتند مامانم هر كجا هست ، هر كجا رفته و در حالي كه هست من بايد همين الان وي را ببينم ،

اما اما اما مامانم يك ربع قبل از اين كه ما برسيم رفته بود ، رفته بود يه جايي كه من ديگه نمي تونستم اونو ببينم ، مامانم مليكاي خودشو تنها گذاشته بود ، روح بزرگ مامانم تحمل اين دنياي پر از زشتي را نداشت و پرواز كرده بود ، فرشته پرنده روحش را به پرواز در آورده بودند و اونو با خودش برده بودندُ اما نمي دونم چه جوري دلش آمد منو با يه دنيا غم و درد و بي كسي تنها بگذاره ، آخه بدون من كجا رفته بود ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

سوختگي مادرم 30 درصد بود اما چون قلبش ضعيف بود نتوانسته بود تحمل كند و مرحوم شده بود كه خدا رحمتش كند ، هر چه التماس كردم نگذاشتن جنازه اش را ببينم ، هر چي مادرمو صدا كردم ، هر چي داد زدم بي فايده بود ، نمي تونستم باور كنم با تمام قدرت فرياد مي كشيدم ، نمي دانيد من اون لحظه چه زجري مي كشيدم تنها يارو ياورم ، تنها حامي ام رااز دست داده بودم ، با دلي شكسته ، روحي آزرده ، و كمري خم شده زير اين غم بزرگ آن تلخ روز را به فردا رسانده فردا از جلوي بيمارستان تشييع جنازه بود باز هر كاري كردم نگذاشتند مادرم را ببينم ، هر چه اصرار كردم لاقل بگذاريد تا بهشت زهرا سوار بر آمبولانس شوم و پيش مادرم باشم اما نگذاشتند ، در غسالخانه هنگامي كه پيكره بي جان مامانم خوبم را مي شستن او را ديدم اما ، نمي دانم چرا هر چه صدايش مي كردم جوابم را نمي داد ، هر چه اشك مي ريختم اشكهايم را پاك نمي كرد ، قربان صدقه ام نمي رفت ، چرا خاموش شده بود نكند كه با من قهر بود ؟؟؟

قبل از آن كه وي را به خانه ابدي اش بسپارند لحظاتي ، جنازه اش را بغل كردم ، بوسيدم ، بوئيدم ،با فرياد صدايش كردم ، قربان صدقه اش رفتم اما بازم نگذاشتند و گفتند ممكن است كفن باز شود ، آخ كاشكي باز مي شدشايد زنده بود ، شايد آنوقت صدايم را مي شنيد ، شايد جوابم را مي داد جوابم را مي دادشايد ...

تمام مسیر دنبال جنازه می دوید ُ تمام لباسهایم خاکی شده بود لنگه کفشم از پایم در آمده بود داشتم دیوانه می شدم احساس می کردم اینها همش یه کابوسه ....

و بدين ترتيب قلبم را ، روحم را ،و تمام روزهاي خوش گذشته ام را ، با او در روز ۱۹ آبان سال ۱۳۷۳درقطعه 32 بهشت زهرا جا گذاشتم .

(واي كه چقدر حالم بده ،چقدر دردناك بود آخ هنوز باور نمي كنم چگونه اون روزها را پشت سر گذاشته ام و چگونه بد از مامانم زنده هستم ،الان كه دارم تجديد خاطره مي كنم اشك تمام پهناي صورتم را پر كرده اگه بجاي صفحه كيبورد روي كاغذ مي نوشتم حتما جاي پاي اشكهايم را مشاهده مي كرديد )

 

مادرم کجایی برگرد که هنوز من چشم انتظارت هستم

 


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در سه شنبه 1386/09/06 ساعت 16:2 موضوع | لینک ثابت


قسمت چهارم

دوستاي خوبم گلاي مهربونم سلام ، ممنونم از اينكه به من سر مي زنيد ، مطمئن باشيد منم حتما پيشتون مي آيم اما شايد فرصت نكنم برا ي همه شما عزيزان كامنت بگذارم اميدوارم كه به خوبي خودتون منو ببخشيد .خيلي خوشحالم كه خدا دوستاي مهربوني مثل شما به من هديه داده .

زندگي من مثل قصه ها ، مثل فيلم و سريال مي مونه پر از كوچه و پس كوچه است

 

بله اونها منوبا زورهمراه خودشون بردند ، هانيه (دختر همان آشنايمان كه با ما زندگي مي كردند) كلي دنبالم دويد وگريه كرد،كلي من جيغ زدم گريه كردم ، التماس كردم اما فايده اي نداشت كه نداشت ،مامانم به خواهش و التماس افتاده بود اما تاثيري نداشت و پدرم مرا با خودش برد، مامانم خانم موسوي عزيزاز طريق قانون اقدام كرد اما بازم فايده اي نداشت و مرا به وي ندادند و گفتند مليكا فقط 12سال دارد و سنش قانوني نيست كه بتواند براي زندگيش تصميم گيري كند،و درضمن شما چون برگه قيوميت نداريد بچه را بايد به پدرش بدهيد وپدرم نيز هفته يكبار مرا براي ديدن مادرعزيزم خانم موسوي نزد ايشان ببرد، و بدين ترتيب خانم موسوي نتوانستند مرا از پدرم بگيرند اما مامانم با من صحبت كردند وخواهش كردند كه كمي صبر كنم ، دختر خوبي باشم ، به خدا توكل كنم و گريه و زاري نكنم ، به پدر و زن پدرم احترام بگذارم وحرف آنها را گوش دهم ،‌ درسم را نيز به خوبي بخوانم گفتند اگر دختر بدي باشي همه مي گويند خانم موسوي چقدر بد مليكا را تربيت كرده اما اگر دختر خوبي باشم همه از خانم موسوي تعريف خواهند كرد وقول داد كه يك وكيل خوب خواهد گرفت و با كمك وكيل مجدداً مرا پيش خودش خواهد برد ،و فقط بايد من چند ماهي صبركنم ، منم به عشق اينكه دوباره پيش مادر خوبم برخواهم گشت قبول كردم. البته من نمي توانستم صبر كنم و خيلي گريه مي كردم ،غذا نمي خوردم ، لج بازي مي كردم اما كم كم سعي كردم صبوري كنم تا مامانم منو پيش خودش ببرد.

روزهاي اول پدرم ، خواهر و برادرهام و همچنين مريم خانم ( زن پدرم ) با من رفتار خوبي داشتند ، پدرم در ماه اول هفته اي يكبار مرا با خود براي ديدن خانم موسوي مي برد منم هر روز ثانيه شماري مي كردم تا روز ديدار تازه شود اما كم كم هفته اي يكبار به دو هفته يكبار و سپس به ماهي يكبار كشيد وپدرم ، زن پدر و فرزندانشان اخلاقشان عوض شده بود خيلي مرا اذيت مي كردند من حتي كمدي نداشتم تا لباسها و وسايلم را درآن بگذارم لباسهايم را در روسري پيچيده و در زير زمين گذاشته بودم آنهم چه زير زميني پر از سو سك و مارمولك وگربه ،‌هر وقت مي خواستم لباسهايم را بپوشم اول كلي آن را وارسي مي كردم تا يه وقت جك و جانوري در آن نباشد ، ساير وسايل و كتابهايم را دركارتن ، روي پله هاي پشت بام ودرخرپشته قرارداده بودم .به من نه پول تو جيبي مي دادند و نه چيزي برايم مي خريدند،ومن هر زمان براي ديدن مامانم مي آمدند از ايشان پول تو جيبي زيادي مي گرفتم آنقدركه تا دفعه ديگر مقداري هم برايم باقي مي ماند.پدرم و زن پدرم اصلا اجازه نمي دادند با اقوام مادري ام چه اقوام مادرم شيوا وچه اقوام مامان گلم خانم موسوي ارتباط داشته باشم .تازه من را كه در ناز و نعمت و بقولي در پر قو بزرگ شده بودم را كتك مي زدند،  يادمه يه روز يه سوال رياضي از برادر بزرگم آرشام پرسيدم برام توضيح داد درست متوجه نشدم براي باردوم كه سوال كردم سرم داد زد منم گفتم اصلا نمي خوام يادم بدي اونوقت بود كه براي اولبن بار كتك خوردم اونم چه كتكي آرشام با سيم ضبط تمام بدنم را سياه و كبود كرده بود.از آن روز به بعد به اندازه تمام موهاي سرم كتك خوردم، حتي يكبار آرشام با مشت زد توي دماغم و دماغم را شكست خواهرم با گريه پيش مادرش رفت و گفت حال مليكا خيلي بده غرق خونه ، ضعف تمام بدنش را گرفته مادرش هم او را دعوا كرد و گفت به جهنم ، به درك بميره تا ازدستش راحت شيم و سپس آمد كلي سرم دادو بيداد كرد كه چرا با اعصاب پسرم بازي مي كني اگه سكته كنه پدرت را در مي آورم و ...

خلاصه پس از دو سه ماهي ديگرمرا براي ديدن مامانم نمي بردند و حتي هر زمان كه اسمي از وي مي آوردم مرا كتك مي زدند .منم يك روز كه ،20 روز بود مامانم را نديده بودم وخيلي دلم براش تنگ شده بود مدرسه نرفتم و از راه مدرسه رفتم خونه مامانم و اون را ديدم براي اينكه مامانم ناراحت نشه گفتم با ، بابام اومدم و الان بابام اون بيرونه .

 براي اينكه مامانم غصه نخوره مي گفتم مامان پدرم و زنش خيلي خوبند منو خيلي دوست دارند همه چيز برام مي خرند ، واصلاً نمي گفتم كه چقدر منو اذيت مي كنند هرگز به مادرم نگفتم كه پدرم به من مي گه من از تو بدم مياد ميگه ترا دوست ندارم ، ميگه ترا صدقه سر زن و سه فرزندم آورده ام ، هيچ وقت به مادرم نگفتم كه مامان من خونه پدرم اجازه ندارم سر يخچال برم اجازه ندارم اگه سر سفره سير نشدم دوباره غذا بكشم هيچ وقت نگفتم كه مامان اونجا هيچ كس منو دوست نداره و همه اذيتم مي كنند هيچ وقت نگفتم كه آرشام منو با القاب زشت صدا مي كنه ، هيچ وقت نگذاَشتم بدن زخمي سياه منو ببينه ،هيچ وقت نگفتم  كه وقتي اونجام هميشه از ترس در حال ذكر گفتنم و هميشه در استرس بسر مي برم .هيچ وقت نگفتم كه به من مي گويند بايد بري سر كار و خرجت را در آوري و...

 خلاصه هر چند وقت يكباراز راه مدرسه مي رفتم و مامانم را مي ديدم و هميشه طوري صحبت مي كردم كه انگار توي بهشت زندگي مي كنم تا اينكه آخرين بار كه رفتم دقيقاً به خاطر دارم 18 مهر سال 1373 بودازراه مدرسه به منزل مادرم مي رفتم كه توي اوتوبوس ناظم مان مرا ديد و از مدرسه به منزل ما زنگ زده و اطلاع داده بودند اونوقت بود كه پدر و زن پدرم آمدند دفتر مدرسه و زن پدرم همان جا جلوي مدير مدرسه و جلوي معلمها يه چك زد توي گوشم اما مديرمان خواهش كرد كه منو كتك نزنند و پرسيدن كجا بودي منم گفتم رفته بودم پيش مامانم و همه چيز را گفتم و تعهد كتبي دادم كه ديگه اين كار را تكرار نكنم و، هنگامي كه پدر و زن پدرم به منزل رفتند مديرمان كه خانم بسيار مهرباني بود مرا به دفتر خواست وكلي با مهرباني با من صحبت كرد و گفت من قول مي دم ماهي يكبار خودم ترا براي ديدن مامانت ببرم ،به شرطي كه ديگه اين كار را نكني و گفت من دنبال يه دوست خوب مي گردم بيا با هم دوست شيم از آن به بعد هر روز چند دقيقه اي پيش مديرمان مي رفتم و اين كار برايم لذت بخش بود چون شديدا به وي علاقه مند شده بودم و دوستش داشتم . مدتي گذشته بود و من شديداً دلم براي مامانم تنگ شده بود خيلي بي تابش شده بودم به دفتر مدرسه رفتم و از مديرمان خواستم مرا براي ديدن مادرم ببرد وي گفت دخترم بگذار هفته ي ديگر آخه اين هفته ما خيلي كار داريم ، منم قبول كردم ، از مدرسه كه به خانه مي آمدم به منزلمان زنگ زدم اما كسي گوشي را برداشت ، فردا زنگ زدم بازم كسي گوشي را بر نداشت ، با مدرسه اي كه مامانم مدير آن بود تماس گرفتم همش اشغال بود ، بوق بوق بوق بوق اما بازم زنگ زدم خدا را شكر خط آزاد شده بود ، خانم ا.د ناظم مدرسه گوشي را برداشت كلي مرا تحويل گرفت و گفت كه مامانم يه چند روزي رفته مسافرت يعني بچه ها را به اردو برده من تشكر كرده و گوشي را گذاشتم ،  باور نكردم دلم شور مي زد ، اضطراب داشتم ، بد جوري بي تاب مادرم بودم ،خيلي ديرم شده بود تصميم گرفتم فردا خونه همسايه مامانم زنگ بزنم تا اينكه ....


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در دوشنبه 1386/09/05 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت


سلام این زندگی یکی از دوستانه که البته من تا حالا ندیدمش ولی واقعیه به خدا

 شما هم بخونید ونظر بدبن

امير خان

پدرم را مي گم ، آره پدرم امير خان يه روز كه عروسي دوستش دعوت شده بود ، يه دختر خانم ناز ، يه دختر خانم نجيب و با وقار ، يه دختر خانم خوش تيپ و ملوس ،يه دختر خانم بور و سفيد با چشمهايي به رنگ دريا ، دلشو مي بره ، امير خان جوري اسيرش مي شه كه اصلاً فراموش مي كنه زن و بچه داره ،‌ موضوع را با خواهرش كه عمه من مي شه در ميان مي گذاره ، از آنجايي كه عمه عزيزم دل خوشي از زن داداشش نداشت پدرمو راهنمايي مي كنه ، سپس امير خان هم به راهنمايي هاي خواهر جانش گوش جان سپرده و با يك شناسنامه المثني كه اسمي از زن و فرزندانش در آن قيد نشده بود ، همراه با عمه ام به خواستگاري شيوا مي آيند. اما شيوا خانم قبول نمي كنه خلاصه امير خان كه بد جوري شيفته شيوا خانم مي شه پس از ۴ بار خواستگاري كردن بله رااز شيوا مي گيره .

پدرم براي اينكه زن و بچه اش ، و همينطور شيوا خانم به وي شك نكنند به هر دو زنش گفته بود كار من طوري است كه بايد يك شب در ميان شيف بمانم ، و به اين ترتيب يك شب پيش مريم خانم(زن اولش) و يك شب پيش شيوا خانم (زن دومش ) مي آمد.

روزها از پي هم همچنين مي آمدند و مي رفتند ، تا اينكه شيوا خانم باردار شد ، و در ماه هشتم بسر مي برد كه خوشبختانه يا متاسفانه متوجه مي شود كه همسر وي زن و سه فرزند دارد ، نمي دونم اون لحظه چه احساسي داشته فقط مي دونم كه به تنها چيزي كه فكر مي كرده طلاق بود.

خلاصه پس از كلي دعوا و جنگ و جدال و پس از طي مراحل قانوني اش شيوا خانم از پدرم طلاق گرفتند و از آنجا كه پدرم عاشق شيوا بود و نمي خواست وي را طلاق دهد با او شرط كرد كه اگر از من جدا شوي فرزندمان را ازت خواهم گرفت شيوا كه از امير متنفر شده بود شرط را پذيرفت.

آنوقت توي يك روز سرد و پائيزي وقتي شيوا مرا به دنيا آورد ، و من پاي بر بدن سياه و پر از گناه اين دنياي فاني نهادم و نوزادي سه روزه بيش نبودم پدرم مرا از مادرم شيوا جدا كرد.

و من تا كنون فقط دوبار مادرم شيوا را ديده ام آنهم زماني كه بسيار كوچك بودم ، و تا كنون هيچ اطلاعي ديگر از وي ندارم ،‌و فقط مي دانم چند ماه پس از جدايي از پدرم با يكي از خواستگارانش ازدواج نموده و هم اكنون دو پسر دارد .

حس زيبايي نسبت به وي ندارم ،البته حس بد و زشتي هم ندارم ، هرگز دوست ندارم وي را ببينم ،‌نمي دانم چرا؟!!!!
درضمن هرگز هم دوست ندارم براي وي اتفاق بدو ناگواري رخ دهد ، هميشه برايش دعا مي كنم و آرزومند سلامتي او وخانواده اش هستم .

خلاصه پس از اينكه پدرم مرا از مادرم گرفت چون جايي را نداشت تا مرا ببرد ،با يكي از دوستانش مشورت مي كند تا راه حلي پيش پاي وي قرار دهند. او نيز  به پدرم امير خان مي گويد:‌
يك مهد كودك خصوصي سراغ دارد كه مديريت آنرا يك خانم سيده بسيار محترمي بنام خانم موسوي برعهده دارد كه از بعضي كودكان و نوزاداني كه خانواده هاي آنها مشكل دارند ،‌بصورت شبانه روزي نگهداري مي كند و از مابقی تا بعد از ظهر. و از پدرم خواست تا به اين مهد مراجعه كرده و با مديريت آن صحبت نموده شايد بتواند مرا به اين مهد بگذارد ، پدرم به سمت مهد رهسپار شدند

امير خان ،

پدرم را مي گويم ،پدرم امير خان به آن مهد كودك رفت و خلاصه پس از كلي صحبت و چاخان پاخان كه مثلاً مادراين بچه مريض است و من كسي را ندارم تا از تنها دخترم نگهداري كند و ...

مديريت مهد كودك سركار خانم موسوي را راضي كرد تا به مدت ۱۵ روز از من نگهداري كند و پس از ۱۵ روز حق الزحمه ايشان را داده و مرا با خود ببرد ، و با دادن شماره تلفن و آدرس اشتباه از آنجا خارج شد ، خانم موسوي مهربون از مليكا كوچولوي ۳ روزه به مدت ۷ ماه نگهداري كرد جوري كه تمام زندگي اش مليكا كوچولوي شيطون شده بود اما خوشبختانه توي اين ۷ ماه كسي سراغ مليكا را نگرفته بود و خانم موسوي توانسته بود تمام تنهائيهايش را با مليكا پر كند آخه خانم موسوي فرزندي نداشت ، چند سال پيش هم همسرش را از دست داده بود اما از آنجا كه اشراف زاده بود و توانايي مالي بالايي داشت چندين خدمه و كلفت و نوكر در منزل وي زندگي مي كردند ، خلاصه پس از ۷ ماه سر كله پدرم (اميرخان) پيدا شد ، آمده بود تا به دخترش سر بزند و آنجور كه مي گويند آمده بود مرا ببرد و سر پرستي مرا به يكي از اقوامش كه بچه دار نمي شدند بدهد اما از آنجا كه ديگر خانم موسوي بدون من نمي توانست زندگي كند ، مرا به وي نداد و گفت نه من حق الزحمه اي مي خواهم و نه بچه اي را كه ۳ روز بيش نداشت و اكنون ۷ ماه دارد و به او انس گرفته ام را به شما مي دهم و كلي هم معترض شده كه توي اين ۷ ماه كجا بودي اصلاً من مي خواهم مادر اين بچه را ببينم ، و ...

اميرخان كه انگار از خدا همين را مي خواست ، مرا به دستان پر از مهر و محبت مادرم خانم موسوي سپرد ، و ايشان نه تنها مادر من شدند بلكه هم مادرم ،هم پدرم ، هم خواهرم ،‌ هم برادرم ، هم دوستم و هم تمام زندگي من شدند و مرا در ناز و نوازش و به قول معروف در پر قو بزرگ كردند.

البته يادم مي آيد گاهي از وي مي پرسيدم مامان من چرا بابا ندارم ؟

مامان منو از كجا خريدي ؟

مامان برام يه خواهر يا يه برادر بخر !

و...

توي اين مدت گاهي امير خان به من سر مي زد البته من به وي مي گفتم عمو و اصلاً اين عمو را نه تنها دوست نداشتم بلكه هميشه از وي مي ترسيدم .

روزها از پي هم مي آمدند و مي گذشتند ، و من در آغوش گرم و پر از مهر خانم موسوي مادر عزيزتر از جانم بزرگ و بزرگ تر مي شدم ، اولين كلمه را در آغوش ايشان بر زبان جاري ساختم ،اولين قدم را به كمك ايشان برداشتم ،‌‌اولين تب و بيماري ،‌اولين گريه و اولين خنده  را در كنار ايشان تجربه كردم اولين كلمه را ايشان به من آموخت و هميشه وهميشه برايم اولين بود،از همان كودكي نماز خواندن و حروف الفباي فارسي و لاتين را به من آموخته بود ،زندگي نامه ائمه ي اطهار (ع) را به صورت قصه و به زبان بچه گانه برايم تعريف مي كرد ،الفباي عشق و دوست داشتن را برايم هجي كرد و بمن آموخت كه چگونه دوست بدارم ، شبها تا دستم را نمي گرفت و برايم قصه نمي گفت بخواب نمي رفتم ،خلاصه با وجود نداشتن پدر كودكي شيرين و پر از خاطره اي را پشت سر گذاشتم، آنجور كه مي گويند و آنطور كه به خاطر دارم دختر بچه بسيار بسيار شيطوني بودم البته بي ادب نبودم ولي بيش از حد شيطنت مي كردم ،بسيار بسيار هم با هوش بودم و توي صحبتهام از كلمات قلمبه سلمبه استفاده مي كردم ، يادم مي آيد هميشه معلم مهد كودكم مي گفت اگه تو اين زبون شيرين را نداشتي كلاغها ترا مي خوردند ،بعد من مي خنديدم و مي گفتم يعني اگه من ترشي بخورم زبونم ترش مي شه و كلاغها منو مي خورند و...

ایشالا باقیش باشه برای بعد <<<<<<<<<<<<<<<<

شوخی کردم

 

 

(راستي شايان ذكر است كه خانم موسوي به غير از من دو تا دختر ديگر را بزرگ كرده بود كه الان آنها بچه هايشان هم سن و سال من هستند. )

‌منزلمان  ۱۵۰۰متر بود كه شامل ۵۰۰ متر حياط و ۱۰۰۰متر زير بنا بود ، توي حياط يك استخر بزرگ و حدود ۲۰ تا درخت و يك باغچه بسيار زيبا داشتيم ، يادمه مامانم نمي گذاشت من توي كوچه بروم و درب كوچه را هميشه قفل مي كرد و من هميشه يا بالاي درخت بودم يا توي استخر و يا روي پشت بام مثل پسرها در حال بادبادك هوا كردن ، حتي يادمه پسر همسايمون برام يه دارت درست كرده بود كه يه سرش كش و پيچ بود و يه سرش ميخ و به يه تخته نصب شده بود،‌يه تير كمون با يه عالمه تير گاوي هم بهم داده بود...

اگه ستاره از توي آسمون مي خواستم خانم موسوي عزيز برام فراهم مي كرد ،اونقدر اسباب بازي داشتم كه همه كودكان هم سن و سالم به من حسادت مي كردندو مي گفتند واي خوش به حالت  چقدر اسباب بازي داري ،‌يادم مياد يك دفعه با مادر عزيزم براي ديدن برادرش به فلوريدا رفتيم وقتي برمي گشتيم فقط 3 تا چمدان پر از لباس و اسباب بازيهاي من بود كه از آنجا مامان خوبم خانم موسوي برام خريداري كرده بود ، خلاصه از بس خانم موسوي بهم اهميت مي داد يه دختر ناز نازي و لوس بار اومده بودم .

مادرم خانم موسوي به خاطر رضاي خدا و به خاطر اينكه من تنها نباشم به يكي از آشنايانش كه از همسرش جدا شده بود و يك دختر كوچك داشت در منزلمان اتاقي داده بود و آنها با ما زندگي مي كردند آن زمان من چهار سال داشتم و دختر آن خانم كه هانيه نام داشت 7 ساله بود ، از آن پس هم من از تنهايي در آمده بودم و هم هانيه جون يك دوست پيدا كرده بود ما آنقدر با هم جور شده بوديم كه خدا مي داند البته خانم موسوي به هانيه كوچولو هم محبت مي كرد و آنجا بود كه من گاهي حسادت مي كردم .

خلاصه ي كلام روزهاي خوش كودكي هم يكي پس از ديگري آمدند و رفتند ، يواش يواش جاي خود را به روزهاي پر شور مدرسه دادند ، با تمام آنكه بسيار شيطون بودم اما از شاگردان ممتاز مدرسه به شمار مي رفتم و از كلاس اول تا پنجم را با معدل 20 پشت سر گذاشتم ، كلاس پنجم بودم كه كم كم سر كله خاله ها ، دختر خاله ها و پسر خاله هام و همچنين دائيهايم پيدا شد ، و آنجا بود كه  متوجه شدم خانم موسوي مادر من نيست ، و امير خان هم عمويم نيست بلكه پدرم است ، سر اين مسئله ضربه روحي سختي خوردم ، خاله ها و دائي هايم را دوست داشتم اما همه ترسم از اين بود كه نكند منو از مادرم خانم موسوي عزيز جدا كنند ، گاهي به مادرم خانم موسوي مي گفتم مامان قول بده منو به هيچكي ندي مامان قول بده منو به خاله هام يا دائيهام ويا بابام ندي و مامانم هم قول مي داد تا من خيالم راحت مي شد ، گاهي شبها يواشكي گريه مي كردم .حتي يكي دوبار به پدرم گفتم من از تو بدم مياد ديگه اينجا نيا ، من دوستت ندارم و... يادم مياد يكبار پدر دستم گرفت و به زور دهنم را باز كرد گفت يا بگو ببخشيد يا با فندك دهنت را مي سوزانم ، با اين كارش ديگه بيشتر ازش بدم مي آمد ، تا اينكه يك روز كه كلاس اول راهنمايي بودم سر كله پدرم همراه با پسر بزرگش كه برادر من مي شد و نامش آرشام بود پيداشد ، و از آن به بعد هر چند روز يكبار( آرشام )به من سر مي زد و كلي هم به من محبت مي كرد، آنقدر كه من به وي بسيار علاقمند شده بودم و از اينكه يه داداش بزرگ دارم خوشحال و به خاطر (آرشام) مجبور بودم پدرم امير خان راهم تحويل بگيرم ، تا اينكه يه روز (آرشام) خيلي اصرار كرد بيا بريم خونمون ، اما من تا حالا بدون مادرم هيچ جا نرفته بودم اما دوست داشتم با (آرشام )باشم و از مامانم اجازه گرفتم كه با آرشام و پدرم به منزلشان بروم و فردا عصري مرا به مادرم خانم موسوي تحويل دهند ، آن روز من با آنها به منزل پدرم براي مهماني رفتم ، مريم خانم زن پدرم كلي مرا تحويل گرفت و از آنجا كه عاشق دختر بود و فقط يه دختر داشت به من بسيار ابراز علاقه نمود جوري كه من از وي خوشم آمد ، با برادر ديگرم (آرتا)و با خواهرم (آرام )، بسيار جور شدم ، اين مهماني رفتن ها ادامه پيدا كرد و من دو سه مرتبه ديگر به منزل آنها رفتم تا اينكه يك روز كه براي مهماني به منزل پدرم رفته بودم ، عصري كه آماده شدم برگردم منو برنگرداندن و منو به زور نگه داشتند ، فرداي آنروز من يواشكي از منزلشان فرار كردم و به سركوچه آمده با آژانس به خانه آمدم مادرم هم پول آژانس راحساب كرد و همين كه داشتم ماجرا را براي مامانم تعريف مي كردم زنگ به صدا در آمد و سر و كله پدرم و برادرم آرشام و مريم زن پدرم پيدا شد اول كلي منو دعوا كردند كه چرا فرار كردي مامانم هم جلويشان ايستاد كه شما حقي نداري بچه مرا دعوا يا اذيت كنيد و...  اما پدرم منو بزور از مامانم گرفت هر چي من و مامانم دادو فرياد كرديم فايده اي نداشت و پدرم و برادرم منو بزور سوار ماشين كرده ، طفلكي مامانم داشت سكته مي كرد اما اون بي رحم ها منو با خودشون بردند تا اينكه ...

دیگه باقیش برای بعد این ۳ قسمتش بود باقیشم ایشالا تو هفته اینده میزارم بخونین...


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در پنجشنبه 1386/09/01 ساعت 18:9 موضوع | لینک ثابت


کسی را ؟

  دلم برای کسی تنگ است که چشمای قشنگش را به عمق آبی دریا میدوخت وشعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها میخواند.

کسی که بی من ماند وبا من نیست کسی که بیاید وبه هر رفتن پایان دهد.

کسی که عاشقانه دوستش دارم.

یکی را دوست دارم که رسم مهربانی نمیداند محبت را نمیفهمد .غم بی هم زبانی را نمیداند کسی را دوست دارم که تنها در سکوت شب خطوط دستهایش را از حفظ میخواند  .

یکی را دوست میدارم که او هرگز نمیداند به من عشقی نمیورزد.

 


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در پنجشنبه 1386/09/01 ساعت 13:14 موضوع | لینک ثابت