سلام این زندگی یکی از دوستانه که البته من تا حالا ندیدمش ولی واقعیه به خدا

 شما هم بخونید ونظر بدبن

امير خان

پدرم را مي گم ، آره پدرم امير خان يه روز كه عروسي دوستش دعوت شده بود ، يه دختر خانم ناز ، يه دختر خانم نجيب و با وقار ، يه دختر خانم خوش تيپ و ملوس ،يه دختر خانم بور و سفيد با چشمهايي به رنگ دريا ، دلشو مي بره ، امير خان جوري اسيرش مي شه كه اصلاً فراموش مي كنه زن و بچه داره ،‌ موضوع را با خواهرش كه عمه من مي شه در ميان مي گذاره ، از آنجايي كه عمه عزيزم دل خوشي از زن داداشش نداشت پدرمو راهنمايي مي كنه ، سپس امير خان هم به راهنمايي هاي خواهر جانش گوش جان سپرده و با يك شناسنامه المثني كه اسمي از زن و فرزندانش در آن قيد نشده بود ، همراه با عمه ام به خواستگاري شيوا مي آيند. اما شيوا خانم قبول نمي كنه خلاصه امير خان كه بد جوري شيفته شيوا خانم مي شه پس از ۴ بار خواستگاري كردن بله رااز شيوا مي گيره .

پدرم براي اينكه زن و بچه اش ، و همينطور شيوا خانم به وي شك نكنند به هر دو زنش گفته بود كار من طوري است كه بايد يك شب در ميان شيف بمانم ، و به اين ترتيب يك شب پيش مريم خانم(زن اولش) و يك شب پيش شيوا خانم (زن دومش ) مي آمد.

روزها از پي هم همچنين مي آمدند و مي رفتند ، تا اينكه شيوا خانم باردار شد ، و در ماه هشتم بسر مي برد كه خوشبختانه يا متاسفانه متوجه مي شود كه همسر وي زن و سه فرزند دارد ، نمي دونم اون لحظه چه احساسي داشته فقط مي دونم كه به تنها چيزي كه فكر مي كرده طلاق بود.

خلاصه پس از كلي دعوا و جنگ و جدال و پس از طي مراحل قانوني اش شيوا خانم از پدرم طلاق گرفتند و از آنجا كه پدرم عاشق شيوا بود و نمي خواست وي را طلاق دهد با او شرط كرد كه اگر از من جدا شوي فرزندمان را ازت خواهم گرفت شيوا كه از امير متنفر شده بود شرط را پذيرفت.

آنوقت توي يك روز سرد و پائيزي وقتي شيوا مرا به دنيا آورد ، و من پاي بر بدن سياه و پر از گناه اين دنياي فاني نهادم و نوزادي سه روزه بيش نبودم پدرم مرا از مادرم شيوا جدا كرد.

و من تا كنون فقط دوبار مادرم شيوا را ديده ام آنهم زماني كه بسيار كوچك بودم ، و تا كنون هيچ اطلاعي ديگر از وي ندارم ،‌و فقط مي دانم چند ماه پس از جدايي از پدرم با يكي از خواستگارانش ازدواج نموده و هم اكنون دو پسر دارد .

حس زيبايي نسبت به وي ندارم ،البته حس بد و زشتي هم ندارم ، هرگز دوست ندارم وي را ببينم ،‌نمي دانم چرا؟!!!!
درضمن هرگز هم دوست ندارم براي وي اتفاق بدو ناگواري رخ دهد ، هميشه برايش دعا مي كنم و آرزومند سلامتي او وخانواده اش هستم .

خلاصه پس از اينكه پدرم مرا از مادرم گرفت چون جايي را نداشت تا مرا ببرد ،با يكي از دوستانش مشورت مي كند تا راه حلي پيش پاي وي قرار دهند. او نيز  به پدرم امير خان مي گويد:‌
يك مهد كودك خصوصي سراغ دارد كه مديريت آنرا يك خانم سيده بسيار محترمي بنام خانم موسوي برعهده دارد كه از بعضي كودكان و نوزاداني كه خانواده هاي آنها مشكل دارند ،‌بصورت شبانه روزي نگهداري مي كند و از مابقی تا بعد از ظهر. و از پدرم خواست تا به اين مهد مراجعه كرده و با مديريت آن صحبت نموده شايد بتواند مرا به اين مهد بگذارد ، پدرم به سمت مهد رهسپار شدند

امير خان ،

پدرم را مي گويم ،پدرم امير خان به آن مهد كودك رفت و خلاصه پس از كلي صحبت و چاخان پاخان كه مثلاً مادراين بچه مريض است و من كسي را ندارم تا از تنها دخترم نگهداري كند و ...

مديريت مهد كودك سركار خانم موسوي را راضي كرد تا به مدت ۱۵ روز از من نگهداري كند و پس از ۱۵ روز حق الزحمه ايشان را داده و مرا با خود ببرد ، و با دادن شماره تلفن و آدرس اشتباه از آنجا خارج شد ، خانم موسوي مهربون از مليكا كوچولوي ۳ روزه به مدت ۷ ماه نگهداري كرد جوري كه تمام زندگي اش مليكا كوچولوي شيطون شده بود اما خوشبختانه توي اين ۷ ماه كسي سراغ مليكا را نگرفته بود و خانم موسوي توانسته بود تمام تنهائيهايش را با مليكا پر كند آخه خانم موسوي فرزندي نداشت ، چند سال پيش هم همسرش را از دست داده بود اما از آنجا كه اشراف زاده بود و توانايي مالي بالايي داشت چندين خدمه و كلفت و نوكر در منزل وي زندگي مي كردند ، خلاصه پس از ۷ ماه سر كله پدرم (اميرخان) پيدا شد ، آمده بود تا به دخترش سر بزند و آنجور كه مي گويند آمده بود مرا ببرد و سر پرستي مرا به يكي از اقوامش كه بچه دار نمي شدند بدهد اما از آنجا كه ديگر خانم موسوي بدون من نمي توانست زندگي كند ، مرا به وي نداد و گفت نه من حق الزحمه اي مي خواهم و نه بچه اي را كه ۳ روز بيش نداشت و اكنون ۷ ماه دارد و به او انس گرفته ام را به شما مي دهم و كلي هم معترض شده كه توي اين ۷ ماه كجا بودي اصلاً من مي خواهم مادر اين بچه را ببينم ، و ...

اميرخان كه انگار از خدا همين را مي خواست ، مرا به دستان پر از مهر و محبت مادرم خانم موسوي سپرد ، و ايشان نه تنها مادر من شدند بلكه هم مادرم ،هم پدرم ، هم خواهرم ،‌ هم برادرم ، هم دوستم و هم تمام زندگي من شدند و مرا در ناز و نوازش و به قول معروف در پر قو بزرگ كردند.

البته يادم مي آيد گاهي از وي مي پرسيدم مامان من چرا بابا ندارم ؟

مامان منو از كجا خريدي ؟

مامان برام يه خواهر يا يه برادر بخر !

و...

توي اين مدت گاهي امير خان به من سر مي زد البته من به وي مي گفتم عمو و اصلاً اين عمو را نه تنها دوست نداشتم بلكه هميشه از وي مي ترسيدم .

روزها از پي هم مي آمدند و مي گذشتند ، و من در آغوش گرم و پر از مهر خانم موسوي مادر عزيزتر از جانم بزرگ و بزرگ تر مي شدم ، اولين كلمه را در آغوش ايشان بر زبان جاري ساختم ،اولين قدم را به كمك ايشان برداشتم ،‌‌اولين تب و بيماري ،‌اولين گريه و اولين خنده  را در كنار ايشان تجربه كردم اولين كلمه را ايشان به من آموخت و هميشه وهميشه برايم اولين بود،از همان كودكي نماز خواندن و حروف الفباي فارسي و لاتين را به من آموخته بود ،زندگي نامه ائمه ي اطهار (ع) را به صورت قصه و به زبان بچه گانه برايم تعريف مي كرد ،الفباي عشق و دوست داشتن را برايم هجي كرد و بمن آموخت كه چگونه دوست بدارم ، شبها تا دستم را نمي گرفت و برايم قصه نمي گفت بخواب نمي رفتم ،خلاصه با وجود نداشتن پدر كودكي شيرين و پر از خاطره اي را پشت سر گذاشتم، آنجور كه مي گويند و آنطور كه به خاطر دارم دختر بچه بسيار بسيار شيطوني بودم البته بي ادب نبودم ولي بيش از حد شيطنت مي كردم ،بسيار بسيار هم با هوش بودم و توي صحبتهام از كلمات قلمبه سلمبه استفاده مي كردم ، يادم مي آيد هميشه معلم مهد كودكم مي گفت اگه تو اين زبون شيرين را نداشتي كلاغها ترا مي خوردند ،بعد من مي خنديدم و مي گفتم يعني اگه من ترشي بخورم زبونم ترش مي شه و كلاغها منو مي خورند و...

ایشالا باقیش باشه برای بعد <<<<<<<<<<<<<<<<

شوخی کردم

 

 

(راستي شايان ذكر است كه خانم موسوي به غير از من دو تا دختر ديگر را بزرگ كرده بود كه الان آنها بچه هايشان هم سن و سال من هستند. )

‌منزلمان  ۱۵۰۰متر بود كه شامل ۵۰۰ متر حياط و ۱۰۰۰متر زير بنا بود ، توي حياط يك استخر بزرگ و حدود ۲۰ تا درخت و يك باغچه بسيار زيبا داشتيم ، يادمه مامانم نمي گذاشت من توي كوچه بروم و درب كوچه را هميشه قفل مي كرد و من هميشه يا بالاي درخت بودم يا توي استخر و يا روي پشت بام مثل پسرها در حال بادبادك هوا كردن ، حتي يادمه پسر همسايمون برام يه دارت درست كرده بود كه يه سرش كش و پيچ بود و يه سرش ميخ و به يه تخته نصب شده بود،‌يه تير كمون با يه عالمه تير گاوي هم بهم داده بود...

اگه ستاره از توي آسمون مي خواستم خانم موسوي عزيز برام فراهم مي كرد ،اونقدر اسباب بازي داشتم كه همه كودكان هم سن و سالم به من حسادت مي كردندو مي گفتند واي خوش به حالت  چقدر اسباب بازي داري ،‌يادم مياد يك دفعه با مادر عزيزم براي ديدن برادرش به فلوريدا رفتيم وقتي برمي گشتيم فقط 3 تا چمدان پر از لباس و اسباب بازيهاي من بود كه از آنجا مامان خوبم خانم موسوي برام خريداري كرده بود ، خلاصه از بس خانم موسوي بهم اهميت مي داد يه دختر ناز نازي و لوس بار اومده بودم .

مادرم خانم موسوي به خاطر رضاي خدا و به خاطر اينكه من تنها نباشم به يكي از آشنايانش كه از همسرش جدا شده بود و يك دختر كوچك داشت در منزلمان اتاقي داده بود و آنها با ما زندگي مي كردند آن زمان من چهار سال داشتم و دختر آن خانم كه هانيه نام داشت 7 ساله بود ، از آن پس هم من از تنهايي در آمده بودم و هم هانيه جون يك دوست پيدا كرده بود ما آنقدر با هم جور شده بوديم كه خدا مي داند البته خانم موسوي به هانيه كوچولو هم محبت مي كرد و آنجا بود كه من گاهي حسادت مي كردم .

خلاصه ي كلام روزهاي خوش كودكي هم يكي پس از ديگري آمدند و رفتند ، يواش يواش جاي خود را به روزهاي پر شور مدرسه دادند ، با تمام آنكه بسيار شيطون بودم اما از شاگردان ممتاز مدرسه به شمار مي رفتم و از كلاس اول تا پنجم را با معدل 20 پشت سر گذاشتم ، كلاس پنجم بودم كه كم كم سر كله خاله ها ، دختر خاله ها و پسر خاله هام و همچنين دائيهايم پيدا شد ، و آنجا بود كه  متوجه شدم خانم موسوي مادر من نيست ، و امير خان هم عمويم نيست بلكه پدرم است ، سر اين مسئله ضربه روحي سختي خوردم ، خاله ها و دائي هايم را دوست داشتم اما همه ترسم از اين بود كه نكند منو از مادرم خانم موسوي عزيز جدا كنند ، گاهي به مادرم خانم موسوي مي گفتم مامان قول بده منو به هيچكي ندي مامان قول بده منو به خاله هام يا دائيهام ويا بابام ندي و مامانم هم قول مي داد تا من خيالم راحت مي شد ، گاهي شبها يواشكي گريه مي كردم .حتي يكي دوبار به پدرم گفتم من از تو بدم مياد ديگه اينجا نيا ، من دوستت ندارم و... يادم مياد يكبار پدر دستم گرفت و به زور دهنم را باز كرد گفت يا بگو ببخشيد يا با فندك دهنت را مي سوزانم ، با اين كارش ديگه بيشتر ازش بدم مي آمد ، تا اينكه يك روز كه كلاس اول راهنمايي بودم سر كله پدرم همراه با پسر بزرگش كه برادر من مي شد و نامش آرشام بود پيداشد ، و از آن به بعد هر چند روز يكبار( آرشام )به من سر مي زد و كلي هم به من محبت مي كرد، آنقدر كه من به وي بسيار علاقمند شده بودم و از اينكه يه داداش بزرگ دارم خوشحال و به خاطر (آرشام) مجبور بودم پدرم امير خان راهم تحويل بگيرم ، تا اينكه يه روز (آرشام) خيلي اصرار كرد بيا بريم خونمون ، اما من تا حالا بدون مادرم هيچ جا نرفته بودم اما دوست داشتم با (آرشام )باشم و از مامانم اجازه گرفتم كه با آرشام و پدرم به منزلشان بروم و فردا عصري مرا به مادرم خانم موسوي تحويل دهند ، آن روز من با آنها به منزل پدرم براي مهماني رفتم ، مريم خانم زن پدرم كلي مرا تحويل گرفت و از آنجا كه عاشق دختر بود و فقط يه دختر داشت به من بسيار ابراز علاقه نمود جوري كه من از وي خوشم آمد ، با برادر ديگرم (آرتا)و با خواهرم (آرام )، بسيار جور شدم ، اين مهماني رفتن ها ادامه پيدا كرد و من دو سه مرتبه ديگر به منزل آنها رفتم تا اينكه يك روز كه براي مهماني به منزل پدرم رفته بودم ، عصري كه آماده شدم برگردم منو برنگرداندن و منو به زور نگه داشتند ، فرداي آنروز من يواشكي از منزلشان فرار كردم و به سركوچه آمده با آژانس به خانه آمدم مادرم هم پول آژانس راحساب كرد و همين كه داشتم ماجرا را براي مامانم تعريف مي كردم زنگ به صدا در آمد و سر و كله پدرم و برادرم آرشام و مريم زن پدرم پيدا شد اول كلي منو دعوا كردند كه چرا فرار كردي مامانم هم جلويشان ايستاد كه شما حقي نداري بچه مرا دعوا يا اذيت كنيد و...  اما پدرم منو بزور از مامانم گرفت هر چي من و مامانم دادو فرياد كرديم فايده اي نداشت و پدرم و برادرم منو بزور سوار ماشين كرده ، طفلكي مامانم داشت سكته مي كرد اما اون بي رحم ها منو با خودشون بردند تا اينكه ...

دیگه باقیش برای بعد این ۳ قسمتش بود باقیشم ایشالا تو هفته اینده میزارم بخونین...


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در پنجشنبه 1386/09/01 ساعت 18:9 موضوع | لینک ثابت