دوستاي خوبم گلاي مهربونم سلام ، ممنونم از اينكه به من سر مي زنيد ، مطمئن باشيد منم حتما پيشتون مي آيم اما شايد فرصت نكنم برا ي همه شما عزيزان كامنت بگذارم اميدوارم كه به خوبي خودتون منو ببخشيد .خيلي خوشحالم كه خدا دوستاي مهربوني مثل شما به من هديه داده .

زندگي من مثل قصه ها ، مثل فيلم و سريال مي مونه پر از كوچه و پس كوچه است

 

بله اونها منوبا زورهمراه خودشون بردند ، هانيه (دختر همان آشنايمان كه با ما زندگي مي كردند) كلي دنبالم دويد وگريه كرد،كلي من جيغ زدم گريه كردم ، التماس كردم اما فايده اي نداشت كه نداشت ،مامانم به خواهش و التماس افتاده بود اما تاثيري نداشت و پدرم مرا با خودش برد، مامانم خانم موسوي عزيزاز طريق قانون اقدام كرد اما بازم فايده اي نداشت و مرا به وي ندادند و گفتند مليكا فقط 12سال دارد و سنش قانوني نيست كه بتواند براي زندگيش تصميم گيري كند،و درضمن شما چون برگه قيوميت نداريد بچه را بايد به پدرش بدهيد وپدرم نيز هفته يكبار مرا براي ديدن مادرعزيزم خانم موسوي نزد ايشان ببرد، و بدين ترتيب خانم موسوي نتوانستند مرا از پدرم بگيرند اما مامانم با من صحبت كردند وخواهش كردند كه كمي صبر كنم ، دختر خوبي باشم ، به خدا توكل كنم و گريه و زاري نكنم ، به پدر و زن پدرم احترام بگذارم وحرف آنها را گوش دهم ،‌ درسم را نيز به خوبي بخوانم گفتند اگر دختر بدي باشي همه مي گويند خانم موسوي چقدر بد مليكا را تربيت كرده اما اگر دختر خوبي باشم همه از خانم موسوي تعريف خواهند كرد وقول داد كه يك وكيل خوب خواهد گرفت و با كمك وكيل مجدداً مرا پيش خودش خواهد برد ،و فقط بايد من چند ماهي صبركنم ، منم به عشق اينكه دوباره پيش مادر خوبم برخواهم گشت قبول كردم. البته من نمي توانستم صبر كنم و خيلي گريه مي كردم ،غذا نمي خوردم ، لج بازي مي كردم اما كم كم سعي كردم صبوري كنم تا مامانم منو پيش خودش ببرد.

روزهاي اول پدرم ، خواهر و برادرهام و همچنين مريم خانم ( زن پدرم ) با من رفتار خوبي داشتند ، پدرم در ماه اول هفته اي يكبار مرا با خود براي ديدن خانم موسوي مي برد منم هر روز ثانيه شماري مي كردم تا روز ديدار تازه شود اما كم كم هفته اي يكبار به دو هفته يكبار و سپس به ماهي يكبار كشيد وپدرم ، زن پدر و فرزندانشان اخلاقشان عوض شده بود خيلي مرا اذيت مي كردند من حتي كمدي نداشتم تا لباسها و وسايلم را درآن بگذارم لباسهايم را در روسري پيچيده و در زير زمين گذاشته بودم آنهم چه زير زميني پر از سو سك و مارمولك وگربه ،‌هر وقت مي خواستم لباسهايم را بپوشم اول كلي آن را وارسي مي كردم تا يه وقت جك و جانوري در آن نباشد ، ساير وسايل و كتابهايم را دركارتن ، روي پله هاي پشت بام ودرخرپشته قرارداده بودم .به من نه پول تو جيبي مي دادند و نه چيزي برايم مي خريدند،ومن هر زمان براي ديدن مامانم مي آمدند از ايشان پول تو جيبي زيادي مي گرفتم آنقدركه تا دفعه ديگر مقداري هم برايم باقي مي ماند.پدرم و زن پدرم اصلا اجازه نمي دادند با اقوام مادري ام چه اقوام مادرم شيوا وچه اقوام مامان گلم خانم موسوي ارتباط داشته باشم .تازه من را كه در ناز و نعمت و بقولي در پر قو بزرگ شده بودم را كتك مي زدند،  يادمه يه روز يه سوال رياضي از برادر بزرگم آرشام پرسيدم برام توضيح داد درست متوجه نشدم براي باردوم كه سوال كردم سرم داد زد منم گفتم اصلا نمي خوام يادم بدي اونوقت بود كه براي اولبن بار كتك خوردم اونم چه كتكي آرشام با سيم ضبط تمام بدنم را سياه و كبود كرده بود.از آن روز به بعد به اندازه تمام موهاي سرم كتك خوردم، حتي يكبار آرشام با مشت زد توي دماغم و دماغم را شكست خواهرم با گريه پيش مادرش رفت و گفت حال مليكا خيلي بده غرق خونه ، ضعف تمام بدنش را گرفته مادرش هم او را دعوا كرد و گفت به جهنم ، به درك بميره تا ازدستش راحت شيم و سپس آمد كلي سرم دادو بيداد كرد كه چرا با اعصاب پسرم بازي مي كني اگه سكته كنه پدرت را در مي آورم و ...

خلاصه پس از دو سه ماهي ديگرمرا براي ديدن مامانم نمي بردند و حتي هر زمان كه اسمي از وي مي آوردم مرا كتك مي زدند .منم يك روز كه ،20 روز بود مامانم را نديده بودم وخيلي دلم براش تنگ شده بود مدرسه نرفتم و از راه مدرسه رفتم خونه مامانم و اون را ديدم براي اينكه مامانم ناراحت نشه گفتم با ، بابام اومدم و الان بابام اون بيرونه .

 براي اينكه مامانم غصه نخوره مي گفتم مامان پدرم و زنش خيلي خوبند منو خيلي دوست دارند همه چيز برام مي خرند ، واصلاً نمي گفتم كه چقدر منو اذيت مي كنند هرگز به مادرم نگفتم كه پدرم به من مي گه من از تو بدم مياد ميگه ترا دوست ندارم ، ميگه ترا صدقه سر زن و سه فرزندم آورده ام ، هيچ وقت به مادرم نگفتم كه مامان من خونه پدرم اجازه ندارم سر يخچال برم اجازه ندارم اگه سر سفره سير نشدم دوباره غذا بكشم هيچ وقت نگفتم كه مامان اونجا هيچ كس منو دوست نداره و همه اذيتم مي كنند هيچ وقت نگفتم كه آرشام منو با القاب زشت صدا مي كنه ، هيچ وقت نگذاَشتم بدن زخمي سياه منو ببينه ،هيچ وقت نگفتم  كه وقتي اونجام هميشه از ترس در حال ذكر گفتنم و هميشه در استرس بسر مي برم .هيچ وقت نگفتم كه به من مي گويند بايد بري سر كار و خرجت را در آوري و...

 خلاصه هر چند وقت يكباراز راه مدرسه مي رفتم و مامانم را مي ديدم و هميشه طوري صحبت مي كردم كه انگار توي بهشت زندگي مي كنم تا اينكه آخرين بار كه رفتم دقيقاً به خاطر دارم 18 مهر سال 1373 بودازراه مدرسه به منزل مادرم مي رفتم كه توي اوتوبوس ناظم مان مرا ديد و از مدرسه به منزل ما زنگ زده و اطلاع داده بودند اونوقت بود كه پدر و زن پدرم آمدند دفتر مدرسه و زن پدرم همان جا جلوي مدير مدرسه و جلوي معلمها يه چك زد توي گوشم اما مديرمان خواهش كرد كه منو كتك نزنند و پرسيدن كجا بودي منم گفتم رفته بودم پيش مامانم و همه چيز را گفتم و تعهد كتبي دادم كه ديگه اين كار را تكرار نكنم و، هنگامي كه پدر و زن پدرم به منزل رفتند مديرمان كه خانم بسيار مهرباني بود مرا به دفتر خواست وكلي با مهرباني با من صحبت كرد و گفت من قول مي دم ماهي يكبار خودم ترا براي ديدن مامانت ببرم ،به شرطي كه ديگه اين كار را نكني و گفت من دنبال يه دوست خوب مي گردم بيا با هم دوست شيم از آن به بعد هر روز چند دقيقه اي پيش مديرمان مي رفتم و اين كار برايم لذت بخش بود چون شديدا به وي علاقه مند شده بودم و دوستش داشتم . مدتي گذشته بود و من شديداً دلم براي مامانم تنگ شده بود خيلي بي تابش شده بودم به دفتر مدرسه رفتم و از مديرمان خواستم مرا براي ديدن مادرم ببرد وي گفت دخترم بگذار هفته ي ديگر آخه اين هفته ما خيلي كار داريم ، منم قبول كردم ، از مدرسه كه به خانه مي آمدم به منزلمان زنگ زدم اما كسي گوشي را برداشت ، فردا زنگ زدم بازم كسي گوشي را بر نداشت ، با مدرسه اي كه مامانم مدير آن بود تماس گرفتم همش اشغال بود ، بوق بوق بوق بوق اما بازم زنگ زدم خدا را شكر خط آزاد شده بود ، خانم ا.د ناظم مدرسه گوشي را برداشت كلي مرا تحويل گرفت و گفت كه مامانم يه چند روزي رفته مسافرت يعني بچه ها را به اردو برده من تشكر كرده و گوشي را گذاشتم ،  باور نكردم دلم شور مي زد ، اضطراب داشتم ، بد جوري بي تاب مادرم بودم ،خيلي ديرم شده بود تصميم گرفتم فردا خونه همسايه مامانم زنگ بزنم تا اينكه ....


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در دوشنبه 1386/09/05 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت