قسمت پنجم خاطرت


   خداحافظ مادر...

 

بله اونروز دلم خيلي شور مي زد ، نمي دونم چي جوري گذشت تابه فردا رسيدم ، سر كلاس اصلاً هواسم به درس نبود ، فكرم خيلي مغشوش بود ،‌ لحظه شماري مي كردم تا زنگ مدرسه به صدا در بيايد .

 هر چند كه عقربه هاي ساعت با من سر لج اوفتاده بود و زمان دير مي گذشت اما بالاخره زنگ به صدا در آمد و همه رهسپار خانه شدند من هم سريع خودم را به اولين باجه ي تلفن رساندم ، با منزل همسايمان تماس گرفتم تا از حال مادر خوبم خانم موسوي مطلع شوم ،

-     الو سلام نرگس خانم من مليكا هستم چند روزه هر چي به مامانم زنگ مي زنم كسي گوشي را بر نمي داره نگران شدم...

-     سلام مليكا حالت چطوره دخترم ؟ مگه خبر نداري مامانت خانم موسوي  يه ذره آب جوش ريخته روي پاش و 4 روزه بيمارستانه ....

هيچ وقت اون لحظات تلخ يادم نمي ره ، با شنيدن اين كلمات داشتم از هم مي پاشيدم ، داشتم منفجر مي شدم ، داَشتم ديوانه مي شدم به خدا داشتم دق مي كردم ، داشتم ميمردم ، داشتم  داشتم داشتم ... آخه مگه مي شه كسي يه ذره آب جوش بريزه روي پاش و 4 روز بستري بشه حتما اتفاق بد تري افتاده ، حتما چيزي شده كسي نمي خواد بمن چيزي بگه ،بدون خداحافظي گوشي را رها كرده ، با تمام سرعت و به سمت خانه مي دويدم و با صداي بلند گريه مي كردم به خانه كه رسيدم نمي دونم با مشت در مي زدم يا با لگد فقط مي دانم مريم خانم بنده خدا نگران در را باز كه چه شده من هم با گريه به دست و پاهايش افتادم كه مامانم آب جوش ريخته رو پاش بيمارستانه منو ببريد پيش مامانم اول منو يه ذره دعوا كرد كه با اجازه كي رفتي توي باجه تلفن ؟ مگه دختر باجه تلفن مي ره و ...

اين لحظات را هرگز نمي توانم فراموش كنم ، افتادم روي پاهاش كه ترا به خدا منو ببريد ، التماس مي كردم ، اشك مي ريختم تا خلاصه راضي شد و گفت من كه نمي تونم ببرمت بايد صبر كني تا بابات بياد ، خلاصه انتظارم بسر رسيد و نزديكاي غروب بابام از راه رسيد و مرا به منزل يكي از اقوام آورد تا آدرس بيمارستان را گرفته و از جزئيات مطلع شويم ايشان گفتند به علت خرابي شومينه منزل خانم موسوي مادر عزيزم آتش گرفته و مادرم حدود 30 درصد سوخته و الان چهار روز است كه در بيمارستان سوانح سوختگي شهيد مطهري تهران بستري است ،سپس اضافه كرد كه در اين چند روز فقط اسم ترا صدا مي كند و ما آدرسي از تو نداشتيم تا خبرت كنيم. من هر چه اصرار كردم كه بريم پيش مامانم همه گفتند الان شب است و ملاقاتي قبول نمي كنند من گفتم مي ريم التماس مي كنيم اما گفتند كه نه تا فردا صبر كن راه نمي دهند من شب را منزل آنها ماندم ، تا صبح چندين مرتبه از خواب پريده و گريه مي كردم .

 

 

خلاصه صبح ساعت شش با بيمارستان تماس گرفتم تا حالشان را بپرسم پرسيدن شما گفتم من دخترشان هستم ، گفتند ايشان اصلاً حالشان مساعد نيست سريع خودتان را به بيمارستان برسانيد.

ما هم همين كا را انجام داديم من تمام مسير بي تابي مي كردم ، وقتي رسيديم بيمارستان اول مرا راه نمي دادند و مي گفتند كه بچه هستم ، سپس گفتند مادرم رفته يك بيمارستان ديگه تا از قلبش عكس بياندازند اما از آنجا كه من دختر با هوشي بودم با اين حرفها گول نخوردم و مي گفتند مامانم هر كجا هست ، هر كجا رفته و در حالي كه هست من بايد همين الان وي را ببينم ،

اما اما اما مامانم يك ربع قبل از اين كه ما برسيم رفته بود ، رفته بود يه جايي كه من ديگه نمي تونستم اونو ببينم ، مامانم مليكاي خودشو تنها گذاشته بود ، روح بزرگ مامانم تحمل اين دنياي پر از زشتي را نداشت و پرواز كرده بود ، فرشته پرنده روحش را به پرواز در آورده بودند و اونو با خودش برده بودندُ اما نمي دونم چه جوري دلش آمد منو با يه دنيا غم و درد و بي كسي تنها بگذاره ، آخه بدون من كجا رفته بود ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

سوختگي مادرم 30 درصد بود اما چون قلبش ضعيف بود نتوانسته بود تحمل كند و مرحوم شده بود كه خدا رحمتش كند ، هر چه التماس كردم نگذاشتن جنازه اش را ببينم ، هر چي مادرمو صدا كردم ، هر چي داد زدم بي فايده بود ، نمي تونستم باور كنم با تمام قدرت فرياد مي كشيدم ، نمي دانيد من اون لحظه چه زجري مي كشيدم تنها يارو ياورم ، تنها حامي ام رااز دست داده بودم ، با دلي شكسته ، روحي آزرده ، و كمري خم شده زير اين غم بزرگ آن تلخ روز را به فردا رسانده فردا از جلوي بيمارستان تشييع جنازه بود باز هر كاري كردم نگذاشتند مادرم را ببينم ، هر چه اصرار كردم لاقل بگذاريد تا بهشت زهرا سوار بر آمبولانس شوم و پيش مادرم باشم اما نگذاشتند ، در غسالخانه هنگامي كه پيكره بي جان مامانم خوبم را مي شستن او را ديدم اما ، نمي دانم چرا هر چه صدايش مي كردم جوابم را نمي داد ، هر چه اشك مي ريختم اشكهايم را پاك نمي كرد ، قربان صدقه ام نمي رفت ، چرا خاموش شده بود نكند كه با من قهر بود ؟؟؟

قبل از آن كه وي را به خانه ابدي اش بسپارند لحظاتي ، جنازه اش را بغل كردم ، بوسيدم ، بوئيدم ،با فرياد صدايش كردم ، قربان صدقه اش رفتم اما بازم نگذاشتند و گفتند ممكن است كفن باز شود ، آخ كاشكي باز مي شدشايد زنده بود ، شايد آنوقت صدايم را مي شنيد ، شايد جوابم را مي داد جوابم را مي دادشايد ...

تمام مسیر دنبال جنازه می دوید ُ تمام لباسهایم خاکی شده بود لنگه کفشم از پایم در آمده بود داشتم دیوانه می شدم احساس می کردم اینها همش یه کابوسه ....

و بدين ترتيب قلبم را ، روحم را ،و تمام روزهاي خوش گذشته ام را ، با او در روز ۱۹ آبان سال ۱۳۷۳درقطعه 32 بهشت زهرا جا گذاشتم .

(واي كه چقدر حالم بده ،چقدر دردناك بود آخ هنوز باور نمي كنم چگونه اون روزها را پشت سر گذاشته ام و چگونه بد از مامانم زنده هستم ،الان كه دارم تجديد خاطره مي كنم اشك تمام پهناي صورتم را پر كرده اگه بجاي صفحه كيبورد روي كاغذ مي نوشتم حتما جاي پاي اشكهايم را مشاهده مي كرديد )

 

مادرم کجایی برگرد که هنوز من چشم انتظارت هستم

 


 

نوشته شده توسط احسان ترکمن در سه شنبه 1386/09/06 ساعت 16:2 موضوع | لینک ثابت